همه چیز انگیزست!

آقا اصلا همه چیز انگیزست ! خیلی بی تعارف بگم ! انگیزه چیزیه که گاهی وقتا از اکسیژن مهم تر میشه ، انگیزه داشته باشی امید به زندگی داری ، انگیزه داشته باشی میتونی از سنگ مجسمه بسازی ، از کاغذ نقاشی ، انگیزه بزرگترین محرکیه که وجود داره ، قبل از استعداد ، قبل از تصمیم ، قبل از همه چیز ! همیشه وقتی دراز کشیدی تا استراحت کنی و بر میگردی تو خلوت خودت و میپرسی از خودت که حالت خوبه ؟ از زندگیت راضی ای ؟ جوابی که این لحظه داری میدی کل تورو تشکیل میده ! خیلی مهمه که چی جواب میدی ؟ آره به این امید ایکس میخوابم که بیدار شدم بهش رسیدگی کنم … باید دید چه جوابی بهش میدی ، انگیزه که داشته باشی از زندگیت راضی ای ، برای انگیزت تلاش میکنی ، سعی میکنی به دستش بیاری ،اما این جا فقط مفهوم انگیزه مورد بحثم نیست ، انگیزه یک محرکه برای رسیدن به چیز هایی که فکر میکنی خوشحالت میکنن ، برای من همیشه میتونم بگم هفته ای که برای دل خودم شروع میکنم به کد زدن میتونم به خودم بگم که آره الان این یعنی حالم خیلی خوبه ، آره دقیقا وقتایی که برا دل خودم کد میزنم دقیقا وقتایی هست که تو اوج خوب بودنم … فکر میکنم … و هیچی به جز یک انگیزه خوب منجر به کد زدن نمیشه برا دلم نمیشه ، و خود کد زدن منجر به رضایتی میشه که یک اثر خلق کردی ، و این مثل چرخه آب و هوا لازم و ملزومن ، همه ما به محرک نیاز داریم ، یک هدف که بخاطرش تلاش کنیم ، یک هدف که این چرخه رو آغاز کنه ، و انگیزه ای که این چرخه رو به گردش هم بندازه ، مدتی هست که کارای سنگین کمی فاصله گرفتم و حجمشون رو کم کردم ، ولی این تنها دلیلش نیست که الان سرحال ترم ! به تیتر ارجاعتون میدم :/ و کمی تفکر :/

اینطور بگم که حتی نوشتن این پست خودش انگیزه میخواد ! چه فرقی الان هست با ده ها مطلبی که آمادست ولی منتشر نشدن هیچوقت ! انگیزه …

در راستای همین انرژی ای که جدیدن نصیبم شده ، فعالیت آزادم بیشتر شده ، کدایی که برا دلم میزنم خیلی بیشتر شدن ، همین آخری مثلا یکی از دوستام ابراز علاقه کرد به بازی مین ویندوز ایکس پی و خب براش زدم و خب یک تجربه ای شد این وسط برای خودمم ، یک چالشی که چسبید ، جدیدا با رضا از این چالشا زیاد بر میداریم البته :دی کار خوبیه ، لذت بخشه ، چالش برانگیزه … و تصمیم گرفتم یک بخش آزمایشگاهی از صدوسی بالا بیارم ، صد و سی ای که همیشه محل آزمایشاتم بوده اما هیچوقت اینطور رسمی روش کار نکرده بودم تا بشه دفترچه خاطرات آزاد-کاری … لینکشو بالا سمت راست صفحه گذاشتم … و با این پست رسما ازش پرده برداری میکنم … آزمایشگاهم به من فرصت خلق چیزای جدید میده ، توش هیچ قانونی برام رسمیت نداره ، آزادانه همه محلولارو با هم قاطی میکنم تا به معجون (حالا چه بدرد بخور چه …) برسم ، توش ایده کشت میکنم ، میزارم رشد پیدا کنه و هر وقت که به اندازه کافی شاخ و برگ گرفت یک ورژن کامل تر ازش رو میزنم … از این کارا بکنید به روحتون اجازه بدین هر جا میخواد پرواز کنه شمارو ببره سمت چیزایی که محال به نظر میرسن بزارین ایده هاشو اجرا کنه ، به کودک درونتون اجازه فعالیت بدین ، به فکرتون اجازه تفریح بدین …

پی نوشت : خب اومدم این رو پست بنویسم دیدم عه یک پستم قبلشه ، چرا اونو منتشر نکرده بودم ؟! چرا منتشترش نکنم ؟ زدم انتشار و خلاص … تحمل سوال پرسیدن بیشتر خودم از خودم رو نداشتم  :/

دیر رسیدی مرد ژنده پوش !

صادقانه فکر میکنم که گیم آف بلاگ من رو زده نگه میداره ، خیلی بی انصافیه که آخرین پست این بلاگ دقیقا آخرین اپیزود فصل قبل بوده و حالا که داره دوباره پخش سریال نزدیک میشه من هم برگشتم به اینجا ، خیلی ظلمه هم به خودم هم به بلاگ عزیزم ، اما من دفاعیه ای دارم که هرچند عذر موجهی نیست ولی ثابت میکنه که من از بلاگم رو بر نگردوندم … شاید بیشتر از ۲۰ پست منتشر نشده از من در آرشیو بلاگ وجود داره که همه رو به امید روزی که تکمیلشون کنم و منتظر رها کردم ( مثل عناوین: “چقدر زود دیر شد”،”بر بستر ابر و نه متن” و … )، این ها که فقط چند پست توی یک بلاگه ( بلاگم : واقعا 😐 ؟؟؟ عوضی دیگه برنگرد اینجا 😐 نمیخوام توم چیزی بنویسی اصن 😐 بِچ ) فکر کنین چقدر کار توی زندگیم هست که بهشون قول تکمیل و انتشارشون رو دادم و هنوز هم فکر میکنم یک هفته از شروع تصمیمشون گذشته ولی همینطور به صورت پیش نویس در وبلاگ زندگیم باقی مونده … واقعا هم اونقدری وقت نیست به همشون رسید ، تا به حال به این وضوح چند راهی های زندگی رو ندیده بودم ، هرکدوم با طبعات خوب یا بدشون منتظر انجامن ولی کور خوندن ! وقتی بحث انتخاب میشه من اولین نفری نیستم که داوطلبه !

♫ زنده باد بلاگ ، میزاری پا توش ، میخوره نارو باز وا میکنه آغوش … حرفا کم رسید بش ، هنوز به گوش خیلیام نرسیده … از زمونه دلگیر میخواد بدونه چقدر واسش میدن متری ؟ #آئین #زنده_باد

[خطر اسپویل سریال دکتر هو فصل پنج ام 👇]

من یک سالی که پست نذاشتم دوست دارم وانمود کنم مثل دکتر که اولین بار امیلی رو دید و بهش قول داد که همین الان برمیگرده و رفت توی تاردیس به سفر نیم تمومش ادامه داد بودم ، شاید تا حدودی این تشبیه بی راه نباشه من یک سال زندگی رو تجربه کردم که خط به خطش میتونست متن این وبلاگ باشه و درست چند لحظه به نظر میاد و حالا که با تاردیس برگشتم میبینم که همه مخاطبای وبلاگم آدمای جدیدی شدن و من تنها کسیم که فرق نکرده … درست انگار که امیلی به من داره میگه دیر رسیدی، اومدی ولی دیر… رگدی من

رپ فارسی هم به شدت دوران تاریکی رو داره سپری میکنه آلبوم ها یکی یکی در حال کنسل شدن ( “یاد” از حسین ) و یا اگر کنسل نمیشن آخرین آلبوم خواننده ها هست ( “بیگرض” ) که این دو تا اتفاق فقط مربوط به دو هفته اخیر هست و داره بدتر هم میشه ! حسین (آه سوز دار) هم مرد و اپیکور یکی از بهترین گروه های موسیقی زیرزمینی شکست ، حسین دیگه تهران نیست … چند روزی هست به شدت تحت تاثیر این موضوع هستم و فقط اپیکور توی سیستمم پلی میشه … این هم یک روش عذاداری هست .

خوب به اندازه کافی از در و دیوار صحبت کردم خواستم بلاگم رو بیارم بالا ، متاسفانه هنوز به چند شبکه ای عادت دارم همین پریشب یک پست هم توییتر زدم ، از این گسستگی ناراحتم هر شبکه ای یک نوع بستر برای انتشار فراهم کرده و آدم باید هرجا پست بزاره این رو اصلا دوست ندارم .

و خب بازم از #آئین #هنر : نوشتن چی ؟ نویسندگی ، اولش نمیدونی بری سمت چی ؟ موضوع تکراری ، سخت دشوار ، ************* **** ****** ، گفتنی زیاد کلمه کم ، تهدیدا میشه طرفت پرت ، کلی محدودیت تا بیاد عرقت در ، شاید یک روزی زدی مث پرنده پر ، اما قلمی که بره رو کاغذ ، محصولش میشه جنبش ، یه قدم گنده …

 

پ.ن: این پست رو قدیم نوشته بودم ولی نشر پیدا نکرده بود ولی الان با تاریخ نوشتنش پخشش میکنم . (تاریخ پخش : ۹۶/۱۰/۲۲ ۱۷:۲۸)